تبليغاتX
شه رمین

شه رمین

نارنجی

دیگه اینجا نمی نویسم.

اگه دوست داشتید بیاید پیشم، من اینجا هستم.

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:41  توسط شه رمین  | 

بی تفاوتی حس عجیبیه! یه نقطه ی اوج که هیچ وقت نباید بهش رسید.

فکر می کنم تنها اوجی که نباید تجربه اش کرد، بی تفاوتی باشه.

بعضی از آدما رو که می بینم، این حس رو به تمام معنا در وجودشون حس می کنم. حسی که باعث شده از خودشون نظری نداشته باشن. حسی که باعث شده ندونن چی می خوان و کلا خواستن براشون معنا نداشته باشه. حسی که لذت بردن رو توی وجودشون کشته و اونا از هیچ چیزی لذت نمی برن. حسی که باعث شده  تلاش نکنن. حسی که ...

درک این حس خیلی تلخه ولی تا وقتی شناخت نباشه، درک و چیزی به اسم پرهیز هم وجود نخواهد داشت. پس باید این حس رو شناخت و ازش دور شد. هر چه بیشتر .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 3:48  توسط شه رمین  | 

بعضی وقتا نا امیدی تمام وجودم رو می گیره. خوشبختانه چند وقتی هست که این حس ناخوشایند، زیاد موندگار نیست. نهایتش ۱ روز می مونه.

امروز آرامش عجیبی رو در درونم حس می کنم.  دوباره امیدوار به آینده ، می خوام قدم بردارم، برای موفقیت...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 5:38  توسط شه رمین  | 

معلق موندن حس خیلی بدیه. حسی که منو خیلی آزار میده. حسی که مثل خوره افتاده به جونم و چند سالی هست که دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم.

با وجود این حس که البته از واقعیت سرچشمه می گیره،  هیچ جا بند نمیشم و هیچ جا آروم ندارم. حسیه که هر لحظه به من میگه: باید رفت... اینجا جای تو نیست...

حسی که می دونم به از ایران رفتن ختم میشه.

حس بی خانمانی...

خیلی سخته که آدم خونه نداشته باشه و حس کنه به خونه ای که توش زندگی می کنه تعلق نداره...

هر چی هست، خیلی تلخه. حتی منی که طعم تلخ رو دوست دارم، نمی تونم تحملش کنم. ولی قانون قانونه ! برای همه ی موجودات فیزیک یکیه و اون میگه: وقتی چیزی رو دوست نداشته باشی، بیشتر به طرفت میاد. باید باهاش کنار بیام ولی اعتراف می کنم، خیلی سخته...

 

 

 

.

 

 

به خاطر اختلاف سنی زیادم با خواهرام و برادرم، روحیات نسل های قبل از خودم رو توی وجودم حس می کنم. روحیاتی که برای من و اونا معنی داشت و داره و خیلی برامون ارزشمندن ولی برای نسلی که دارم باهاشون زندگی می کنم، بی معنی هستن.

روحیاتی که باعث شدن روز به روز بیشتر تنها بشم. روحیاتی که نسل امروز حتی معنیشون رو نمی فهمن. ارزش ها خیلی عوض شدن و من ، شاید قربانی شدم!

چه میشه کرد؟ !

انگار  واقعا " آدما از دور دوست داشتنی تر هستند" ... .

 

 

 

پ ن : توی یه سایتی رفتم که اینو نوشته بود :

به همه عشق بورز،به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:44  توسط شه رمین  | 

این کار رو خیلی دوست داشتم. شما هم ببینید.

اگه می دونید کی کشیده، به من هم بگید :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 9:56  توسط شه رمین  | 

گفتم : آدما چوب حماقتشون رو می خورن.

آنچنان تایید کردی که برام عجیب بود. بعد از ۳ سال خورد شدن، من بالاخره از اون لجن در اومدم ولی تو روز به روز بیشتر غرق میشی. متاسفم که دیگه نمی تونم کمکت کنم...

چاه کن همیشه ته چاهه...

 

.

 

امروز رفتم هایپر مارکت. جای قشنگی بود ولی اونقدر شلوغ و خسته کننده بود که با خودم عهد کردم دیگه اونجا نرم!

 

.

 

احساس تهی بودن از هر نوع انرژی می کنم. حس خیلی بدیه... واقعا خالی شدم!

 

.

 

چند روز از های لایت کردن موهام می گذره ولی هنوز به قیافه ام عادت نکردم ! هر بار تو آینه خودمو می بینم شوکه میشم !

 

.

 

بعد از چندین سال دونستن این که چی نمی خوام، بالاخره فهمیدم که چی می خوام ! از این بابت خوشحالم.

 

.

 

اونقدر به اون آهنگ گیر دادم و گوش کردم که اون آهنگ ترکید ! اتفاق جالبی بود ! نمی دونستم یه آهنگ رو از اینترنت زیاد گوش کردن باعث منفجر شدنش میشه !

 

.

 

دست آویز یا نباید باشه، یا وقتی هست باید خیلی محکم باشه. خیلی محکم تر از اونی که بشه فکرشو کرد !

احیانا پیدا میشه همچین دست آویزی؟؟؟

یا باید پیداش کنم، یا بسازمش.

 

.

 

خیلی یاد حرف مینا می افتم! شاید واقعا همینه !!!

 " آدما از دور دوست داشتنی تر هستند."

 !!!

کسی چه می دونه؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:23  توسط شه رمین  | 

گاهی، برای موندن باید رفت !

این موندن شاید ، توی ذهن یه آدم موندن باشه. وقتی با وجودش نمی تونه بمونه، باید با رفتنش بمونه! چون موندن یه هدفه.

اون میره. این رفتن فایده ای براش نداره ولی می تونه برای یکی دیگه یه حسرت باشه که تا آخر عمر همراهشه.

اونجایی که قدر آدم رو نمی دونن ،جای موندن نیست...

خداحافظی میکنه و میره...

 

اگر آنکه رفت

خاطره اش را می برد

فرهاد سنگ نمی سفت!

مجنون آشفته نمی خفت!

حافظ شعر نمی گفت!

                                 قدسی قاضی نور

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:21  توسط شه رمین  | 

نمی دونم چرا در مقابل بعضی از آدما هنگ می کنم ! منی که همیشه توی جیبم حرف دارم، حتی یک کلمه هم نمی تونم حرف بزنم !

نتیجه این میشه که وقتی میرم همچین آدمی رو ببینم، ۱ ساعت بعدش خونه ام !

کاش دلم می اومد بگم حوصله ی دیدنت رو ندارم ...

خلاصه این که بعد از ظهر کسل کننده ای بود :(

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:32  توسط شه رمین  | 

بعد از خوندن شازده کوچولو ( مثل همیشه ! ) و اشعار مارگوت بیکل ( ترجمه ی شاملو )، میزان متنابهی گریه و شنیدن خبر خوش کار محسن، حالم بهتر شده.

به شمایی که نگران من هستی میگم که حالم خوبه نگران نباشید

 

 

پ ن یا به قول ارژنگ " مرسی نوشت" :  ممنونم از شما دوستای گلی که بهم زنگ زدید و آرومم کردید

مرسییییییییییییییی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:49  توسط شه رمین  | 

خیلی دلتنگم.

حسودیم میشه به دیگران!

چرا من وقتی غمگین میشن، هر کاری می کنم که شاد بشن و فراموش کنن؟ ولی هیچ کسی این کار رو برای من نمی کنه؟

از صبح تا ۷ شب تنها توی اتاق گریه می کنم. آدمای دیگه ای هم توی این خونه هستن ولی هیچ کس نمی فهمه. حتی آدمایی که من احساساتشون رو می فهمم.

این تنها بودن آزارم میده. تنهایی که وجودم رو گرفته. تنهایی که نمی دونم چرا قصد رفتن نداره.

خسته شدم از این که بیام اینجا بنویسم، کسی بخونه و همدردیش برای یک لحظه گل کنه. تازه اگه گل کنه. چرا قبل از منفجر شدن من این هم دلی وجود نداره؟ نمی خوام فریاد بزنم کمک تا کسی کمکم کنه. می خوام کسی مثل خودم برای خودم پیدا بشه که وقتی کوچکترین غمی توی دلم می شینه، بیرونش کنه.نمی خوام این غم مثل همیشه اونقدر بمونه تا سیاه و سنگین بشه و برای همیشه موندگار.

خسته ام... خیلی خسته...

دلتنگم... خیلی دلتنگ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:53  توسط شه رمین